ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 20 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

روایاتی کوتاه

مامان جون سیر شدی؟ هم آغوشی با هم قدت... آخه مامانی چی میخوای از جون اون بیچاره؟! میری عروسکهای کریر و برمیداری و خودت میشینی توش، بعد به عنوان چهارپایه برای برداشتن عروسکهای قفسه ی سوم ازش استفاده می کنی... اینجا مچتو تو تاریکی گرفتم...   ...
2 مهر 1391

به به

28م رفتیم حنابندان پسرعمه م حامد، جشن متفاوتی بود... 30م هم رفتیم عروسیشون که خیلی از آشنایان قدیمی و توی این جشن ملاقات کردیم... ایشاالله خوشبخت بشن... ابوالفضل هم کلی بهش خوش گذشت... محو تماشای هنرآفرینان اینم حسین جون تو جشن داییش مشوق هنرآفرینان بابامحسن و دایی وحید اصول کادربندیه خاله مریم ابوالفضل در حین شیطنت ، بازیگوشی و آب بازی حتی وسط عروسی ...
1 مهر 1391

یک تجربه ی شیرین

بیست و هفتم شهریور،قرار بود آتلیه ی بچه داشته باشیم، من پیشنهاد دادم که پسری و ببرم، با کمک مامان جون تونستیم ببریمت آموزشگاه، اینم یه خاطره شد که از پسری تو دوران آموزش عکس انداختیم، ایشاالله عکسهای قشنگتری  تو آتلیه ی خودمون ازت بندازیم گلم... حالا می نویسم 1: اولا جا داره از استاد که خیلی در انداختن عکسها کمک کردن و مامان جون که زحمت کشیدن و اومدن تشکر کنم... 2: خاله منا از26 م رفته مشهد، زیارت قبول، واسه همین تو این جلسه حضور نداشت... 3: این عکسها رو از کلی عکس با عجله انتخاب کردم (چون پسری خوابه خواستم این پست و ...
29 شهريور 1391

شهریور86

وقتی اولین بار شهریور 86 همدیگر و دیدیم باورمون نمی شد که این روزهای زیبا در انتظار ماست... خوشحالم... ...
29 شهريور 1391

این چند روز

22 رفتن به خونه ی مادر جون و گفتن اولین کلمه ی نامفهوم ترکیبی... 23 رفتن به جشن ولیمه ی دختر عمه م مریم، بعد از این جشن دنبال ماشین عروس رفتیم و دخترعمه م رفت خونه ی خودش... 24 رفتیم جشن جهاز دیدن عروس عمه م، شبش رفتیم پیتزا خوردیم که شما ماشاالله حسابی شیطنت کردی، برگشتنی وقتی دادمت بغل بابا اولین بار تو خواب خیلی نانازی حرف زدی... 26 رفتیم خرید خاله مریم، و این اولین باری بود که من و شما 10ساعت و نیم همدیگر و ندیدیم، خیلی دلم میخواست ببرمت گفتم هوا گرم و آلودست تو بازار اذیت میشی... وقتی برگشتم دیگه طاقت لحظه ای دوری ازت نداشتم... اینم عکسهای باغ جشن 23 شهریور... قبل از ورود مهمانها دایی هادی بر...
27 شهريور 1391

پسریه هنرمند

مردادماه بود که اولین کارگاه آموزش عکاسی و داشتیم به قزوین... همونطور که نوشته بودم شما و بابا محسن و دایی هادی و دایی علی به همراه ما سه خواهر اومدین... اینجا هم شما در تیم عکاسان...این عکس و تازه از استاد گرفتم... اون جلویی سمت راست نفر سوم بغل بابا... اون دور رو دوش بابایی... ...
25 شهريور 1391